محمد مهدى ملايرى

201

تاريخ و فرهنگ ايران ( فارسى )

مشورتى با دو تن از بزرگان قبائل عرب براى دفع اسواران ايرانى كه عربها آن‌ها را الحمراء مىگفتند و در زمان خلافت على ( ع ) در كوفه به اسلام گرويده بودند گفت « من چنين انديشيده‌ام كه نيمى از اينان را نابود سازم و نيم ديگر را براى برپا داشتن بازارها و آباد نگاه داشتن راهها زنده بگذارم » زيرا اين‌گونه كارها را كه احتياج به بصيرت و امانت و وظيفه‌شناسى داشت جز از آنان انتظار نمىداشتند . و چنان كه در پايان كار صالح ديديم موجب قتل صالح هم همان دقت و بصيرت او در امر ديوان و امانت او در حفظ اموال بيت المال از يك سو و بىپروايى جانشين او در اين امور از سوى ديگر بود كه وجود صالح را در مركز خلافت برنمىتافت . در روايات عربى آمده كه وقتى مصعب پسر زبير كه از طرف برادرش عبد الله كه در مكّه به خلافت نشسته بود كارگزار عراق شده بود در جنگ با سپاهيان عبد الملك خليفهء اموى كشته شد سر او را چنان كه معمول ايشان بود براى عبد الملك كه در اين هنگام در كوفه بود فرستادند و آن را در دار الامارهء كوفه در طشتى در برابر او نهادند در آن ميان كسى از حاضران مجلس در بيان بىاعتبارى دنيا و عبرت از گردش روزگار روى به عبد الملك كرد و گفت : « من در همين مجلس سر حسين بن على را در برابر ابن زياد و سر ابن زياد را در برابر مختار و سر مختار را در برابر مصعب ديده‌ام و اكنون هم سر مصعب را در برابر تو مىبينم » . نوشته‌اند عبد الملك اين سخن را به فال بد گرفت و بلافاصله از آنجا برخاست و دستور داد تا آنجا را خراب كنند . اين داستان چه عينا به همين صورت اتفاق افتاده باشد يا نيفتاده باشد حكايت از واقعيتى تاريخى مىكند كه دستگاه خلافت را در مركز آن دچار آشفتگى و نابسامانى كرده بود . آشفتگى كه با سر مصعب هم پايان نيافت زيرا هنوز برادرش عبد الله پسر زبير كه خود را خليفهء مسلمانان مىخواند مكّه را در اختيار داشت و با امويان شام در جنگ بود و خوارج و ديگر مدعيان نيز اوضاع عراق را متشنج مىداشتند .